شعری از این کتاب:
میکشد غم سایهاش را بر سرم شبها به زور
خنده میچسبد به لبهای منِ تنها به زور
بادبانم را شکسته بغض قهرآلود یار
میرود قایق به سوی ساحل دریا به زور
با خودم بیگانهام بعد از قدمهای فراق
میکشم این زندگی را سوی یک معنا به زور
خواب میبینم هنوز آن چشمهای تیره را
رنگ میپاشد دلِ تنگم بر این رؤیا به زور
شب اگر همسایه شد با بغضهایم پس چرا
میکشد دائم مرا تا غربت فردا به زور؟
باد با خود میبرد این تکدرخت خسته را
ای فلک! من ریشه کندم از دل صحرا به زور
خواستم شعری نگویم بعد از این، اما قلم
ریخت در افکار من این واژههایش را به زور
زندهام چون چوب خشکی در دل طوفان شب
در میان سینه، قلبم میتپد، اما به زور
شابک: 9786224421210
قطع کتاب: رقعی
جلد کتاب: شومیز
تعداد صفحه: 70
نوبت چاپ: اول
سال انتشار: 1405