بخشی از این شعر:
شاعر شدم که خلوتِ خود را
با ریسمان به نرده ببندم
تا ماه را به برکه ببافم
خورشید را به پرده ببندم
شاعر شدم که خون خودم را
در رگ شبیه خار ببینم
اندامهای داخلیام را
دشتی جریحهدار ببینم
شاعر بریده است رگش را
تا شعرِ تازه راه بیفتد
تابوتِ ساکنیست که باید
با یک جنازه راه بیفتد
شاعر شدم که قبرِ خودم را
زیرِ فشار دوست بدارم
شاعر شدم که منطقِ خود را
دیوانهوار دوست بدارم
بیاختیار عشق بورزم
بیبند و بار دوست بدارم
شاعر شدم یتیم بمیرم
تا بیشناسنامه بمانم
تا آدرس نداشته باشم
چشم انتظارِ نامه بمانم
شاعر به زیرِ سقفِ شکسته
جایی به نامِ خانه ندیده
این توله در طبیعتِ وحشی
آغوشِ مادرانه ندیده...
شابک: 9786224420404
قطع کتاب: رقعی
جلد کتاب: شومیز
تعداد صفحه: 52
نوبت چاپ: اول
سال انتشار: 1405