بخشی از یک داستان از این کتاب:
کلهام شده بود شالیزار. هزار هزار گنجشک به دانههای برنجی مغزم نوک میزدند و فکرهای آشفته ی مغزم را دانه دانه برمیچیدند. تمام آدمها را ،تمام خاطراتم را، فقط و فقط عطا چون مترسکی رو به باد تاب میخورد و گنجشکها حتی بهش نزدیک هم نمیشدند.
مغزم شده بود شبیه یک بیابان خالی خالی. تنها عطا شبیه یک کاکتوس عظیمالجثه وسط آن بیابان نشسته بود. کلهام شده بود فلات تبت. پر از آدمها و خاطرههایی که اصلا زبانشان را نمیدانستم و قیافهی هیچکدامشان برایم آشنا نبود. تنها میان همهی آنها، عطا بود که میشناختمش.
شابک: 9786228266978
قطع کتاب: رقعی
جلد کتاب: شومیز
تعداد صفحه: 112
نوبت چاپ: اول
سال انتشار: 1403