یکشنبه، ۱۸ مرداد ۱۴۰۵

تابستان ۱۹۷۰ در یک شهر کوچک ساحلیِ ژاپن، جوانی بینام کنار دوستش «موش» در بارِ کوچکی به نام «بار جِی» مینشیند، آبجو مینوشد، دربارهٔ نویسندهای خیالی به نام درک هارتفیلد حرف میزند، و با دختری که یکی از انگشتانش را در کودکی از دست داده آشنا میشود. همینقدر ساده. اما از دل همین سادگی، نخستین رمان هاروکی موراکامی — نویسندهای که بعدها به یکی از پرخوانندهترین چهرههای ادبیات جهان بدل شد — بیرون آمد. چه چیزی در این رمان کوچک و کمحادثه هست که هنوز، پس از نزدیک به نیمقرن، خوانده میشود؟ و چرا خودِ موراکامی سالها اجازه نداد این کتاب بهطور گسترده در بازار جهانی منتشر شود؟ در این مقاله از مجله انتشارات ایهام به معرفی کتاب آواز باد را بشنو اولین اثر هاروکی موراکامی می پردازیم.
آواز باد را بشنو نخستین رمان هاروکی موراکامی است که در تابستان ۱۹۷۹ در مجلهٔ ادبی معتبر ژاپنیِ گونزو منتشر شد و جایزهٔ نویسندگان نوظهور این مجله را از آن خود کرد. داستان کتاب از یک اتفاق واقعی زاده شد: بهار ۱۹۷۸، موراکامیِ ۲۹ساله در حالی که در یک استادیوم بیسبال نشسته بود، بهطور ناگهانی احساس کرد میتواند رمان بنویسد؛ همان شب کاغذ و قلم خرید و شروع به نوشتن کرد. کتاب اول از «سهگانهٔ موش» است — مجموعهای که با «پینبال، ۱۹۷۳» و «تعقیب گوسفند وحشی» ادامه مییابد — و برای سالها تنها در نسخههای آموزشیِ محدود در ژاپن به فروش میرسید، چرا که خودِ نویسنده آن را اثری «نابالغ» میدانست.
راوی آواز باد را بشنو، جوانی بیستویکساله، تعطیلات هجدهروزهٔ تابستانیاش را در زادگاهش میگذراند. او و دوستش موش — پسری از خانوادهای مرفه که از طبقهٔ خودش بیزار است — بیشتر وقتشان را در بار جِی سپری میکنند. در همین بار، راوی دختری مست و بیهوش را پیدا میکند که یکی از انگشتان دستش را ندارد؛ او را به خانه میرساند بدون آنکه اتفاقی بیفتد، اما رابطهشان با سوءتفاهم آغاز میشود. کمکم، از دلِ خریدن چند صفحهٔ گرامافون، رابطهای آرام و ناتمام میانشان شکل میگیرد؛ رابطهای که وقتی دختر فاش میکند بهتازگی سقطجنین داشته، عمق تازهای مییابد. موازی با این خط داستانی، موش رو به افسردگی میرود و آرزو میکند بتواند نویسنده شود — نویسندهای که نه برای انسانها، بلکه برای قورباغهها مینویسد. در میان این روایت، راوی از سه رابطهٔ گذشتهاش میگوید، از جمله دختری که خودکشی کرده، و برنامهٔ رادیویی محبوبش نامهٔ دختری فلج و درحالمرگ را میخواند که با وجود همهچیز میگوید همهٔ شنوندگان را دوست دارد. تابستان که تمام میشود، راوی با اتوبوس شبانه به توکیو بازمیگردد. در اپیلوگ، او را در ۲۹سالگی میبینیم: ازدواج کرده، در توکیو زندگی میکند، و موش هنوز هر سال رمانی تازه برایش میفرستد — رمانهایی بدون صحنهٔ جنسی و بدون هیچ مرگی. دختر چهارانگشتی را دیگر هرگز نمیبیند.
راویِ بینام، ناظری منفعل و کنایهگو، محور کتاب است؛ کسی که رابطهاش با جهان از پشت شیشهٔ کتابها، آبجو و صفحههای موسیقی فیلتر میشود. موش، دوستش، تجسم بیگانگیِ طبقاتی و رؤیای نافرجامِ نویسندگی است. دختر چهارانگشتی، با نقصان فیزیکیاش، تصویری از فقدانی ژرفتر — از دست دادن خانواده، رابطه، و حتی خاطره — به دست میدهد. و در پسزمینه، جِی، صاحب بار، تنها شخصیتی است که با آرامش و بدون کنایه با راوی و موش رفتار میکند؛ لنگرگاهی عاطفی در میان جوانانی که هنوز نمیدانند چطور با هم حرف بزنند.

آنچه کتاب آواز باد را بشنو موراکامی را از رمانهای معمول جوانی متمایز میکند، نبودِ اوج دراماتیک است. هیچ رویداد بزرگی رخ نمیدهد؛ بهجایش، رمان با تکههای کوچک — گفتوگویی در بار، خریدن یک صفحهٔ موسیقی، نامهای در رادیو — ملالِ تابستانی جوانانی را میسازد که در آستانهٔ ورود به بزرگسالیاند و هنوز نمیدانند با آن چه کنند. در این داستان ، پوچی، انسان را متلاشی نمیکند بلکه در فضایی طنزگونه به حرکت وامیدارد.
نقصانهای فیزیکی در رمان نقشی نمادین دارند. انگشتِ ازدسترفتهٔ دختر، دندان شکستهٔ راوی و ... — همه نشان میدهند رمان ترجیح میدهد آسیب روانی را نه با گفتوگوی مستقیم، بلکه از طریق نشانههای جسمانی روایت کند. همینطور، ساختنِ نویسندهای خیالی به نام درک هارتفیلد — که راوی خود را شاگردش میداند و سرانجامش نیز خودکشی است — به موراکامی امکان میدهد دربارهٔ محدودیتها و خطرهای نوشتن حرف بزند، بیآنکه مستقیماً دربارهٔ خودش صحبت کرده باشد. داستانِ درونداستانِ هارتفیلد دربارهٔ چاههای مریخ و مردی که پس از سقوط در یکی از آنها درمییابد میلیاردها سال گذشته، استعارهای گویا از پوچیِ زمان کیهانی در برابر کوتاهیِ زندگی فردی است.
فرهنگ آمریکایی — از بیچبویز و مایلز دیویس گرفته تا فیلمهای الویس — زبان مشترک این نسل ژاپنی است؛ نسلی که هویتش را نه در سنت بومی، بلکه در واردات فرهنگی غرب میجوید. این گرایش، همراه با اشارههای پراکنده و بدونتفسیر به تظاهرات دانشجویی و خشونتِ پلیس، فضای نسلِ پس از جنبشهای دانشجویی دههٔ ۱۹۶۰ در ژاپن را ترسیم میکند: نسلی که آرمانهایش فروکش کرده و اکنون در بیتفاوتیِ ظاهری زندگی میکند، بیآنکه بتواند دربارهٔ آنچه از دست داده صریح حرف بزند.
میان تحلیلگران این اثر، در سطح تاریخیِ آن اجماع نسبی وجود دارد؛ استرچر، پژوهشگر برجستهٔ ادبیات موراکامی، این رمان را نقطهٔ آغازِ دلمشغولیِ اصلیِ نویسنده — یعنی فرسایش هویت فردی در نسل پس از جنگ — میداند. جی روبین، مترجم و زندگینامهنویسِ موراکامی، تأکید میکند که همان جملهٔ آغازینِ رمان، با انکار ادعای روایتِ کامل، سبکِ راوی نامطمئن را که در آثار بعدیِ موراکامی هم تکرار میشود، پایهگذاری میکند.
با این حال، در ارزشگذاریِ زیباییشناختیِ خودِ اثر اختلافنظر دیده میشود. برخی منتقدان، از جمله در نقدهایی که در نشریات ادبی آنلاین منتشر شده، این رمان را کاری ناپخته میدانند که ساختارِ قطعهقطعهاش و ارجاعاتِ مکرر به هارتفیلد، بیش از آنکه انسجام ایجاد کند، حسِ گسستگی میسازد؛ از این منظر، شخصیتپردازیِ موش نیز ناتمام باقی میماند. جالب اینکه خودِ موراکامی هم، دستکم برای سالها، با این نگاه همدل بود: او این کتاب و دنبالهٔ آن، «پینبال، ۱۹۷۳» را «آثار دوران نابالغی» توصیف کرد و اجازه نداد بهطور گسترده در بازار انگلیسیزبان توزیع شوند — تصمیمی که تنها در سال ۲۰۱۵، با انتشار ترجمهٔ تازه، تغییر کرد.
اهمیت آواز باد را بشنو را نباید در کمال فنیاش جستوجو کرد، بلکه تقریباً تمام مؤلفههای سبکیِ موراکامی — راویِ منفعل و درونگرا، ارجاعات موسیقاییِ غربی، بدنهای ناقص بهعنوان نشانههای آسیب، فراداستان، و لحنِ ملانکولیک-طنزآمیز — همینجا، در نخستین اثرش، بهشکلی خام و صادقانه حاضرند. خواندن این کتاب، مثل دیدن طرحِ اولیهٔ نقاشی است پیش از آنکه رنگهای نهایی روی آن بنشیند: ناتمام، اما به همان اندازه آموزنده. برای خوانندهٔ امروزی، این کتاب همچنین یادآوریِ صادقانهای است از این حقیقت که نویسندگانِ بزرگ همیشه از جایی کوچک آغاز میکنند — از یک ضربهٔ توپِ بیسبال، یک شب دیرهنگام در آشپزخانه، و اعتراف به اینکه نوشتنِ کامل هرگز وجود نداشته و نخواهد داشت.
«آواز باد را بشنو» در نهایت این پرسش را پیش روی خواننده میگذارد: وقتی هیچ رابطهای به فرجام نمیرسد، هیچ فقدانی توضیح داده نمیشود، و هیچکس واقعاً یکدیگر را کامل نمیشناسد، آیا هنوز میتوان دوران جوانی را بامعنا دانست؟ پاسخِ ضمنیِ رمان نه اثباتی و نه انکاری است؛ بلکه دعوتی است به پذیرفتنِ ناتمامی بهعنوان بخشی از شرط انسانی — همانطور که باد میوزد، آواز میخواند، و بیآنکه توضیحی بدهد، میگذرد.
با این تفاسیر شاید برای کسانی که میخواهند خواندن آثار موراکامی را شروع کنند، کتاب آواز باد را بشنو بهترین گزینه باشد. این کاب را انتشارات ایهام با ترجمه خانم مرجان ابراهیمی برای علاقهمندان به ادبیات روانه بازار کرده است
